خاک بر سر بی ناموسش داشتم استمبلی میخوردم اومد رد شه تارفش کردم اونم زارت قاشقو کرد تا ته حلقش منو میگی چشام اندازه توپ تنیس داد زدم خااااااک به سرم
دوروبریام مرده بودن از خنده
اون اکله ام سرجاش نشسته بود میخندید
برچسب:
نویسنده: هلیا نوروزی
تاريخ: يکشنبه
19 آذر
1396 ساعت: 12:10