البته یه ساعت فقط نشسته بودیم وسط یه بلوار هم اتاقیم زل زده بود به یه بچه که کنارمون تو کالسکه بود و هی قربون صدقش میرفت باهاش حرف میزد اون بچه هه ام کوچکترین علائم حیاتی از خودش نشون نمیداد کاملا پوکرفیس زل زده بود به اسمون هم اتاقیم میگفت زهرا این بچگیای توعه=)))))))
هی ام میگفت کاش چارپنجتا از اینا تو خوابگامون داشتیم منم عصبانی شدم بلند گفتم گه نخور بابا خودتم اضافه ای بقران بعد ننه ی بچه هه اون ور نشسته بود میخندید=)))
+ ۱۳۹۶/۰۷/۰۴ 23:20 زرا |
برچسب:
نویسنده: هلیا نوروزی