خرید بک لینک

درباره سایت

103

امکانات وب

البته یه ساعت فقط نشسته بودیم وسط یه بلوار هم اتاقیم زل زده بود به یه بچه که کنارمون تو کالسکه بود و هی قربون صدقش میرفت باهاش حرف میزد اون بچه هه ام کوچکترین علائم حیاتی از خودش نشون نمیداد کاملا پوکرفیس زل زده بود به اسمون هم اتاقیم میگفت زهرا این بچگیای توعه=)))))))
هی ام میگفت کاش چارپنجتا از اینا تو خوابگامون داشتیم منم عصبانی شدم بلند گفتم گه نخور بابا خودتم اضافه ای بقران بعد ننه ی بچه هه اون ور نشسته بود میخندید=)))

+ ۱۳۹۶/۰۷/۰۴ 23:20 زرا |

برچسب: نویسنده: هلیا نوروزی تاريخ: پنجشنبه 6 مهر 1396 ساعت: 11:44

صفحه بندی