ترم قبل با یه بچه ها خوابیده بودیم رو تخت من فیلم میدیدیم،بعد اون وسط فیلم خوابش برد و دم تختم خوابیده بود منم از اونجا ک خیلی مهربونم بیدارش نکردم که لششو جمع کنه بره رو تخت خودش و خودم رفتم روزمین خوابیدم
نصف شب یهو از صدای افتادن یه چی بیدار شدیم بعد چراغو روشن کردم دیدم اونه با کون اومده رو زمین خودشم انقد ترسیده بود که چشاش اندازه توپ تنیس همینطور جلورو نگاه میکرد هیچی نمیگفت=)))
ینی تا صب ما فقط ریدیم از خنده
برچسبها:
خاطرات محال شماله یادم بره
برچسب:
نویسنده: هلیا نوروزی
تاريخ: يکشنبه
2 مهر
1396 ساعت: 3:59